آرینا ووروجآرینا ووروج، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آرینا جونمی

دخملمون تب کرده بودی

عزیزم صبح شنبه 28/5/91 احساس کردم داغی ولی گفتم باز من حساس شدم و کارامو کردم و شما هم داشتی با توپت که خیییلی کوچولو هستش بازی میکردی و تو دهنت میکردیش،یکدفعه دیدم بد داری ناله میکنی دویدم پیشت دیدم دهنت پر خونه خییییلی ترسیدم و شروع کردم به گریه و بردم دهنت رو بشورم ولی خونش بند نمیومد و حالا تو هم گریه میکردی و.... با بدبختی آرومت کردم و خوابوندمت بعد فهمیدم توپ به لثت خورده خون اومده.خلاصه که با بدبختی لثت رو دیدم و دیدم خییلی ناجوره انگار گوشت اضافه آورده،با بابا صحبت کردم قرار شد ببریمت دکتر چون 2روز بعد هم تعطیلی بودو... با دکترت صحبت کرد گفت ببرش دندانپزشک اطفال و......
2 شهريور 1391

پا شویه

شنبه شب  تا خود صبح یکشنبه چکت میکردم ببینم تبت چطوره که ساعت 5 صبح دیدم خییییییییلی   داغی شروع کردم به پاشویه کردنت (الهی مامان برات بمیره خییییلی اذییت شدی)      تا ساعت 6صبح که تبت اومد پایین ولی همش ناله میکردی، خلاصه که تعطیلات خوبی نبود واین چند روز شدیدا"منو غصه دادی الان خدا روشکر بهتری ولی دندونات داره اذییتت میکنه. آخه من نمیدونم مامانی چه عجله ای همه رو با هم داری در میاری      (امیدوارم تمام دندونات زودتر دربیاد راحت بشی نفسم) ...
2 شهريور 1391

دندونهای آسیاب دخملمون

  دندون آسیاب اول سمت چپ بالا در تاریخ 28/5/91دیدم که چه قشنگ داره بیرون میاد. دندون آسیاب سمت راستتو مامانی 21/5/91دیدم . حالا هم لثت قسمت دندون آسیاب اولت سمت چپت متورم وقرمز شده ومیخواد کم کم خودشو نشون بده.      ...
31 مرداد 1391

آرینا و دایی عبدالرضا

      اینجا ازت میپرسیدم دایی کو؟  برمیگشتی دایی نگاه میکردی و  میخندیدی،دایی هم که دیگه خوردت         عاشق این عکس شدم بخورم این پاهای خوشگلتو    ...
14 مرداد 1391

ماست خوردن آرینا

بله خانمی اینجا ماست خوردنو گذاشتم در اختیار خودت. 1391/5/7 هستش بعد خوردن نهارتون ببین چیکار کردی خانم خانوما                 آخرشم دویدیم تو حموم ...
14 مرداد 1391

تا تا عباسی سر صبح

آرینایی اینجا سه شنبه3مرداد ماه وشما ساعت 7:30 صبح بیدار شدی ومنم سریع بهت صبحانه دادم ودیدم تا هوا خنک بردمت پارک،ولی انگاری هنوز  خوابی ولی بعد از مدتی دیگه قابل کنترل نبودی فقط میخواستی راه بری  البته بیشتر بدوی ومنم دنبالت با دوربین وازت کلی فیلم گرفتم،اولین  قدمهای مستقل بیرون از خونه..... (فدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تو )   ...
13 مرداد 1391

پایان 13ماهگی

  امین ماه ورودت خجسته عزیزترینم،ای که از منی و با منی،تمام هستیم دخترم بیان حس مادرانم اینقدر سخته با کلمات و هیچ چیز نمیتونم توصیفش کنم. نمیدونم چی بگم دیروز پایان 13ماهگیت وامروز آغاز 14 ماهگیت بر تو که بهترینهارو برات آرزو دارم خجسته باد.       (میدونی آرینا این عکس یکی از عکسهایی که مامان عاشقش،باورت میشه تا 7_8 ماهگی باید اینطوری میخوابوندمت،غیر از این راهی نداشتم واصلا نمیخوابیدی فقط تو آغوشم به خواب میرفتی،دوستت دارم دوست داشتنی بی منت و توقع)   ...
13 مرداد 1391

صندلی غذا

    واییییییییییی که این صندلی غذا چه چیز خوبیه،راحت شدم دیگه نفسم  موقع غذا خوردن اینقدر ورجه وورجه میکردی ولی حالا هم صندلیتو دوست  داری ومیشینیش توش وهم من راحت شدم اینجا هم برات میوه ریز کردم خودت داری میخوری ولی اولش خوب خوردی ولی بعدش بازیت گرفت و خودت میبینی دیگه بلاچه من...... ...
12 مرداد 1391