آرینا ووروجآرینا ووروج، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آرینا جونمی

شیشه آب معروف آرینا

  عزیز دلم این شیشه آب خوردنت که حالا یه وقتایی پستونکتم میشه،خلاصه که خییییلی دوستش داری. آب میوه هم باهاش میخوری وخیییلی بهش وابسته ای،مخصوصا" برای خواب ولی دارم تلاش میکنم  کمتر بهت بدمش با لیوان آب بخوری ولی وقتی با لیوان بهت آب میدم به زور ازم میگیری وآبها رو میریزی روی زمین و ذوق میکنی،الهی فدات بشم کلا سر همه چیز با هم کشتی میگیریم وداستانی داریم با  هم. (روااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیتم نفسسسسسسسسسم) ...
12 مرداد 1391

کار جدید دخملی

  جوجه کوچولوی من این روزها دیگه خودت رو میشناسی و تا ازت میپرسم آرینا کو؟  میزنی به سینت و میگی منم من...    راستی یکشنبه ٨ ام  مرداد ماه ساعت ٤ بعد از ظهر داشتی تلویزیون تماشا میکردی  معمولا" هم ایستاده نگاه میکنی که عقب عقب رفتی وخودت هم تعجب کردی و خندیدی وخوشت اومده بود وخلاصه دیگه دنده عقبی میرفتی ومنم که مرده بودم از خنده گرفتم وکلی چلوندمتو.....    ...
10 مرداد 1391

جات تو خونه خالیه

الان که دارم برات مینویسم ساعت ١٩:٥است و تو خونه مامانی جون هستی.  امروز صبح با هم رفتیم خونه مامانی جون،کلی با داییها وخاله بازی کردی    و آتیش سوزوندی نفسم (خاله میذارتت رو صندلی و......)  امشب،شب هفت پدر بزرگ آقا فرشاد هستش ومن شما رو گذاشتم پیش     مامانی و اومدم خونه حاضر بشم تا بابا بیاد دنبالم بریم مراسم ختم.  الان که رسیدم خونه دیدم چقدر جات تو خونه خالیه نفسم زنگ زدم خونه    مامانی ودایی گفت هنوز خوابی داشتم میومدم خوابوندمت،آخه اگه   ببرمت فقط میخوای راه بری و بازی کنی به خاطر همین &nb...
28 تير 1391

یادم رفته بنویسم

  خرگوشک بازیگوش من تقریبا" ١ماهی میشه داری اعضای بدن رو یاد میگیری   و سریعم یاد میگیری باهوشکم،گوش و چشم و مو و دست و دندون و جدیدا"   زبون رو هم یاد گرفتی.ولی فقط میتونی بگی چش و مو البته مو با تلفظی بین  مو و ما میگی.زبونتم که با انگشتهای کوچولوت میگیری و طفلکیو ولشم   نمیکنی.الهی مامان فدات بشه شیرینکم.... بووووووووووووووووس   ...
27 تير 1391

یه کار تازه

  نفسم تو که دیگه داری مامانتو میکشی،امروز از صبح متوجه شدم به سمت وسایلت که ازت میپرسم کجاست اشاره میکنی و میگی اینا....       مثلا" میگم آرینا توپت کو،برمیگردی بهش نگاه میکنی و میگی اینا   میگم آرینا شیشه آبت کو و دنبالش میگردی و میگی اینا.....   واییییییییییییییییییی که داری منو میکشی الهی فدات بشم خام خام ...
27 تير 1391

دخترمون راه افتاد دلمون به تاب تاب افتاد

      دختر قشنگم دقیقا ١٩ تیرماه شب ساعت ١١:١٥ شروع کردی به راه رفتن.    یکشنبه ١٨ام مامانی اومد کمکم وشب هم پیشمون موند،دوشنبه ١٩ام با  مامانی رفتیم خونشون و شما هم که دیگه شیطونی شدی با داییها و خاله  بازی و.....خلاصه شبم بابا اومد و همگی تو هال خونه مامانی نشسته بودیم  که شما هم کم کم و کوچولو تاتی کردن و شروع کرده بودی ولی ساعت     ١٠:٣٠ _١١ شب خیلی مستقل وقشنگ از بغل دایی عبدالرضا میرفتی بغل    بابا  خلاصه که همه دورت نشستیم  یه دایره بزرگ که  خودت وسط این دایره بودی و راه میرفتی داییها ...
26 تير 1391

این مدت که گذشت

عشققققققم این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود وقت نداشتم بیام وبت.  به هر حال الان اومدم برات خاطرات این چند وقتو بنویسم     خوب تا کجا گفته بودم:آره دیگه 12 تیر تولدت بود منم خانواده خودم ودوستای بابا رو دعوت کردم جشن تولد دخملمو برگزار کردیم،13 تیر عمه معصومه از مکه اومد.... منم یکی دو روز خونه رو مرتب میکردم....جمعه 16 تیر بله برون عمه سمیه بود  که امیدوارم خوشبخت خوشبخت بشه( یه چیزی بگم به کسی نگیا مامان عمه سمیه  رو خیییییلی دوست داره بقیه رو هم دوست دارما ولی سمیه رو بیشتر،خییلی خانومه)               خوب 17 تیر هم ...
26 تير 1391

اینم از کیک

دخترم به جرات میتونم بگم هیچ کلمه یا جمله ای نیست که حس مادرانه رو بشه باهاش بیان کرد،آرزوی قلبی مادرت سلامت،شاد وموفق زیستن توست. بهترینهای روزگار را برایت خواستارم،از خدا میخواهم حافظ جگر گوشه من   باشد.   ...
16 تير 1391