مامانتو کشتی
الهی فدات بشم امیدوارم هیچوقت اتفاق دیشب برامون تکرار نشه.
برات بگم که دیشب وقتی بابا از سر کار اومد وشام خوردیم گفت یه سر بریم خونه دوستش عمو کامیار،که رفتیم و شما بعد از یه کوچولو غریبگی کردن شروع کردی با یکتا بازی کردن و با صندلیای یکتا بازی میکردیو روشون میرفتیو ....خلاصه که همش مواظبت بودم،بعد سیب پوست کندم وبهت دادم مثل همیشه تا بخوری نفهمیدم چی شد دیدم سرخ شدی و همه سیبو کردی تو دهنت وزبونم لال داشتی خفه میشدی،دستمو کردم تو دهنت نتونستم درش بیارم وسریع برت گردوندم وزدم پشتت ولی دیگه بی حال شدم واز گلوت نیومد بیرون و بابا رو صدا زدم که مهدی بیا بچم خییییییییییییییییلی لحظه بدی بود ومن
خدارو شکر بابا با خاله مهدیه سیبو در آوردن ومن تا مدتی بی حس بودم و....خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بد بود خییییییییییییییییلی الان که دارم برات مینویسم بازم حالم بد شد.

خییییییلی ترسیدم خییییییییییییلی،تا خود خدا رفتم.
![]()


مامانتو کشتی
