آرینا ووروجآرینا ووروج، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آرینا جونمی

چند روز گذشته

از پنجشنبه برات بگم که رفتیم خونه مامانی ومنم رفتم باشگاه و بعد از ظهر بابا اومد دنبالمون و با دادایی علیرضا اومدیم خونمون و به دادایی علیرضا گفتم از آرینا واتاقش میخوام عکس بگیری حتما" میگی چرا چون مامانی از این خونه داریم میریم و میخواستم از اولین اتاقت حسابی عکس داشته باشی که برای تو و من به یادگار بمونه و دادایی هم سنگ تموم گذاشت کلی عکس از اتاقت و بازی شما با اسباب بازیهات و ار خودت برام گرفت که خییییلی ممنونشم،جمعه وشنبه به عکاسی از شما سپری شد    یکشنبه هم که با دادایی رفتیم خونه مامانی و مامان رفت باشگاه و شما هم تا آخر شب یا خواب بودی یا با داداییها وخاله بازی میکردی وشبم بابا اومد دنبالمون واومدیم خونه وشما . &...
28 آذر 1391

بازم کلمات جدید

جیگرم دیروز  خاله مرضیه اومد پیشمون و شما که خواب بودی طبق معمول وقتی بیدار شدی و خالتو دیدی ذوق کردیو راه افتادی تا خونه رو به خالت نشون بدی،این کار همیشته وقتی داداییها وخالت ومامانی و..میان از ذوقت سر از پا نمیشناسی و تند تند راه میری وخونه و عکسامونو که به دیواره و...نشونشون میدیو براشون تعریف میکنی اگه هم خرابکاری کرده باشی بهشون نشون میدی ما هم میمیریم از خنده.                                             &nbs...
23 آذر 1391

کلمات جدید علوسک من

علوسکم دیروز که خونه مامانی بودیم،وقتی از باشگاه اومدم نمیدونی خودتو چطوری برام لوس میکردی و نانای میکردی و کلی کارهای شیرین که هممون مرده بودیم از خنده.    بعد از ظهر سر نهار من داشتم با بابایی وخاله صحبت میکردم و شوخی میکردیم و میخندیدیمو... که من گفتم ای بابا همون لحظه من متوجه نشدم ودیدم خاله میگه گفت،مریم گفت منم گفتم چی؟ خاله گفت:ای بابا ودیدم شما تکرار کردی اااااا بابا ودیگه هممون مردیم از خنده وساعت هم یک و پنج دقیقه بود. واینقدرشیرین میگی من فقط میخوام بخورمت.      بعد از نهار هم دور هم نشسته بودیم ساعت 1:30 که خاله داشت باهات بازی میکرد گفت آرینا وقتی بهت میگم این کارو نک...
22 آذر 1391

پایان 17 ماهگی

   12 آذر که تولد پانیا بود مصادف شد با ماهگرد عسل من.   بازم میگم همه هستی ما،ورودت به 18 امین ماه ورودت مباااااااااااااااااااااارک .                                                                                      &nb...
18 آذر 1391

ببخش دخملم

نفسم امیدم همه زندگی من، ببخش مامانو ، 2هفته ای هست چیزی برات ننوشتم،روزهای خوبی نداشتیم ومامان اصلا" حال وحوصله نداشت الان یه مقدار بهترم،دوست ندارم برات از ناراحتی ومشکلات زندگی بنویسم ولی یه وقتایی میگم باید برات بنویسم تا بدونی زندگی در کنار تمام خوبیهایی که داره سختیهایی هم داره تا بعدا" اگه به مشکلی خوردی بدونی مشکلات زندگی وسختی روزگار برای همه هست وفقط تو نیستی ،از قدیم بوده و هست وخواهد بود.امیدوارم هیچ وقت به مشکلی بر نخوری وهمیشه روزگار بر وفق مرادت باشه   دوست ندارم از مشکلات این چند روز برات بگم فقط برات بگم روزهایی که گذشت چه کارا کردیم جمعه 9/3با هم رفتیم خیابون بهار خرید کردیم برای شما و اینقدر راه رفتی بازی کردی که...
18 آذر 1391

این دو روزمون

4 شنبه تا ظهر خونه بودیم وبعد از ظهر رفتیم خونه مامانی،تولد بابایی جون بود ، بابا هم از سر کار اومد و دور هم بودیم.....         شبم من و شما خونه مامانی موندیم و بابا تنهایی رفت خونه چون مامان صبح باید بره باشگاه ،شب که خونه مامانی میمونیم خوش میگذره ولی دلمونم برای بابا تنگ میشه   خلاصه شبم بعد از آتیش سوزوندنا ،رضایت به خواب دادی و خوابیدی    منم تا 2 بیدار بودم آخه از سه شنبه شروع به بافت یه کلاه برای شما کردم که داشتم اونو میبافتم وبعد خوابیدم.  صبح هم (پنجشنبه)ساعت 9 بیدار شدیم وبعد از یک صبحونه دورهمی شما شروع کردی به ورجه وورجه.  ساعت 10 هم منو خاله ح...
2 آذر 1391

دیروز

دیروز عصر با خاله مرضیه و شما رفتیم برای خرید لباس ورزش برای مامان،آخه مامان اسمشو باشگاه ورزشی  دم خونه مامانی نوشته از 1آذر ولی چون روزهای فرد میرم میشه از پنجشنبه2 آذرماه .         امیدوارم از رفت وآمدش خسته نشم مامانی،درضمن قراره با خاله مرضیه بریم چون تنها هم نیستم بهتره  امیدوارم شما هم همکاری کنی تا مامان لاغر بشه در ضمن مامانت عاشق ورزشه قبل از اینکه بیای تو دلم باشگاه میرفتم و بابا هم برام دوچرخه گرفته بود عصرها یا شبا میرفتم دوچرخه سواری  . یادش به خیر          حالا دوچرخم تو انباری داره خاک میل میکنه آخی چه دلم دوچرخه سواری خواست   &n...
29 آبان 1391

باهوشکم

قبل از هر چیز سلام به روی ماهت،عسلکم برات نوشته بودم که باهم رفتیم هفت حوض وهر وقت با هم بیرون میریم برات یه چیزی میخرم این سری این کتاب(تو عکس)وبرات خریدم واولش گفتم به سنت نمیخوره شبم بابا اومد گفت کتاب خوبیه ولی برای این سن آرینا نیست و....ولی من گفتم شکلایی که آسون رو بهش یاد میدم باورت نمیشه آرینا هر شکلیو 1-2بار برات میگم سریع یاد میگیری انگشت کوچولوتو روش میذاریی،بعضی ها رو هم من اصلا"بهت نگفتم مثلا"پلنگو ازت پرسیدم دستتو گذاشتی روش باز پرسیدم بازم دستتو گذاشتی روش   جالب اینجاست شنبه دایی علیرضا اومده بود خونمون وتمام کتاباتو آوردم برات دایی باهات کتاباتو ورق میزد و..شکلهاشونو میگفتیدو.... خلاصه یه تست ازت گرفتم وگف...
29 آبان 1391

برگی از گذشته 1

آرینا وورووج(وورووجک) این عکسا مربوط به شهریور ماه 1389 هست که شما تقریبا" 1ماه بعد اومدی تو دلم،سفر به شمال (کلاردشت) یادش خوش    (نمیدونم چرا یکدفعه دلم هوای گذشته رو کرد و رفتم سراغ عکسا و مروری شد بر خاطراتم گفتم این عکسا رو برای توهم بذارم)           مامانت عاشق عکس وعکس گرفتنه هر جا که خاله مرضیه عکس میگرفت منم میخواستم، وهمون فیگورو میگرفتم وکلی میخندیدیم میگفتم عکسای مرضیه بهترمیشه (البته به شوخی )و... خلاصه پروزه ای بود بیچاه دایی علیرضا       اینجا گفتن دیگه ازت عکس نمیگیریم و من و خاله مرضیه &...
27 آبان 1391