آرینا ووروجآرینا ووروج، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آرینا جونمی

شیرین زبونی عسلی

دخترم تا همین لحظه با زبان شیرینت وصدای قشنگت کلماتی رو میگی که من و بابا رو تو ابرا میبری اول از همه به تازگی بعضی وقتا میگی:  که نمیدونی وقتی اینطوری صدام میکنی چه لذتی میبرم ماماجوئم:مامان جونم                             بابا جوئم:بابا جونم                                        &nb...
14 آبان 1391

هفته ای که گذشت

سه شنبه از صبح خونه بودیم ومامان به کارهاش میرسید تا غروب که بابا اومد دنبالمون ورفتیم خونه مامانی آخه خواستگاری خالت بود و مهمونها ساعت 8 اومدن و یه جلسه آشنایی بود و جو خونه هم تو این مراسما خیییلی رسمی میشه ولی با وجود شما کمی بهتر شده بود وهمه محو تماشای شما  واز کارهای شما میخندیدن البته اولش خانوم نشسته بودی ولی کم کم یخت باز شد و دیگه همش شیطونی کردی،خلاصه که بعد از رفتن مهمونها وخوردن شام کمی نشستن بابا رفت خونمون وما موندیم تا فردا من به یه سری از کارها وخریدام برسم .بعدم دادایی بزرگ شما رو روسینش خوابوند ومیگفت چه کیفی کردم مریم .       اینم عکس گل خاله     چهارشنبه صبح با ...
13 آبان 1391

16 ماهگیت

                           جیگرم،نفسم همه هستی من ماهگیت مبارک .         مامان فدات بشه که باورم نمیشه 16ماه روسپری کردیم، به امید اینکه دخترم همیشه سالم وشاد شاد باشی و پله های موفقییت رو یکی یکی طی کنی .  چقدر زود داری بزرگ میشی وهر روز با حرکات وحرفهای جدیدت منو غافل گیر میکنی .               یه بوسم برای شما که زندگی منی             &n...
13 آبان 1391

اینم برات بگم

دخترم یه روز بیوگرافیمو تا همین لحظه برات مینویسم،ولی میخواستم بدونی مامانتم یه روزی سنتور میزد ولی به دلایلی ادامه نداد والان چه دلم تنگ شد برای نواختنش    یادم میاد 3ماه از کلاس رفتنم نگذشته بود که در منطقه 4 نفر سوم شدم وفقط اون لوح تقدیر برام به یادگار موند   ایکاش وقت میکردم ودوباره شروع میکردم،شاید وقتی تو بزرگتر شدی الان واقعا" وقت کم میارم   فکر کن چقدر خوب میشد منم اگه مثل دایی ادامه داده بودم الان حرفه ای بودم با دایی اجرا میذاشتیم و......چه لذتی داشت ولی بازم افسوس کم کم متوجه میشی از چه چیزایی دلم میگیره واز دست خودم عصبانیم   بازم دلم گرفت ساز خوبم چقدر دلم هواتو کرد تو همین لحظه دلم م...
6 آبان 1391

تئاتر موزیکال دلقک دوملیتی

دیروز به همراه بابا ومامانی(مامان خودم) رفتیم تئاتر شهرو ساعت 5 عصر اونجا بودیم برای دیدن تئاتر موزیکال دلقک دوملیتی .                             دایی علیرضا هم که زودتر رفته بود چون اجرا داشت البته بخش موسیقی که نوازنده گیتار بود.              اینقدر ذوق دارم وقتی دایی اجرا داره وهرجا باشه سعی میکنم برم البته هممون برای اجراهاش میریم،برات نگفته بودم دایی علیرضا نوازنده گیتارهستش       خداییش هم خیییلی قش...
6 آبان 1391

بوس

دیروز خونه مامانی بودیم و مثل همیشه رفتی تو آشپزخونه و شروع کردی به صحبت کردن برای خالت ودیگه همه غش کرده بودن وخلاصه دایی عبدالرضا هم اومد ونشسته بود روی زمین وتو هم برای خودت راه میرفتیو دستاتو تکون میدادی وبراشون حرف میزدی و بعد خاله بهت گفت آرینا یه بوس به خاله بده و اومدی پیشش ویه بوس دادیو رفتی بعد دادایی گفت آرینا به منم بوس میدی اومدیو یه بوس از لبت به  دادایی دادی (ساعت 10:55 صبح )و رفتی این شد اولین بوسی که به داداییت دادی.                                   &nbs...
4 آبان 1391

اسباب بازیهای مامان

نفسم اینا عکسای اسباب بازیهای کودکی منه که باهاشون خاطرات زیادی دارم،خاطراتی که منو تا خود کودکیم میبره وحال وهوای اون دوران رو برام تداعی میکنه،روزهایی که وقتی صبح چشمامو باز میکردم با هاشون بازی میکردم تا شب که دوباره به خواب برم.  البته خییییلی اسباب بازیهای دیگه هم بود،ولی اینا سالم بودند ومامانی برام نگهشون داشته بود وبعضی هاشونم که مشترک با داداییها وخالت بود که گذاشتم برای اونا .      اینا یادگاری از عمه بزرگمه که خدا رحمتش کنه که هر موقع هر اسباب بازی که میدیدم برام میخرید ولی اینا سوغاتی بود که از مشهد برام آوردوچقدر عمه جونم دلم برات تنگ شده وهمین الان چقدر دلم هواتو کرد،خیییلی زود از پیشمون ر...
4 آبان 1391

این روزم خاطره شد:)

دیروز ساعت 3 بعداز ظهر با دوستای خوبمون قرار گذاشتیم که بریم بیرون که رفتیم ،خوش گذشت مامان، ولی خیییلی ووروجک بازی در آوردید میخواستم ازتون فیلم بگیرم ولی فقط اینور واونور میدویدید ما هم که دنبالتون . (اولین پارک رفتن آرینا جونم و آرمیتا جونم )       اینم عکسامون       اولین قدمها در کنار هم       فرشته های کوچولو              اولین تاتا عباااا                   اولین نشستن کنار هم         سرگ...
2 آبان 1391