آرینا ووروجآرینا ووروج، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آرینا جونمی

تولد آرمیتا جون

جمعه 6/8 تولد آرمیتا جون دعوت بودیم،با ذوق اینکه از خواب بیدار بشی میریم تولد آرمیتا خوابیدی و بعد ساعت 4بیدار شدی منم سریع حاضرت کردم و رفتیم سالن بازی توت فرنگی دنیای نور.   جا داره از دوست خوبم و خواهر زاده ماهش (سمیرا جون)بابت زحمات اونروز تشکر کنم و ممنون از دعوتشون به ما که خیــلی خوش گذشت با اینکه دیر رسیدیم وکمتر تو جمع گرمتون بودیم.      آرمیتای قشنگم تولدتم مبــــــــــــــــــــــــــــارک امیدوارم همیشه زیر سایه پدر و مادرت لبت خندون،تنت سالم وموفق باشی عزیز دلم   حالا بریم برای دیدن عکسای این روز قشنگ:  پرنسس آرمیتا و پرنسس آرینا   ای...
14 شهريور 1392

آرینا جون 27 ماهۀ ما

دخترم امروز وارد 27 اُمین ماه بهار زندگیت شدی چقدر شیرینه تجربه با تو بودن و شاهد بزرگ شدن تو بودن و لحظه های زندگیو با تو گذروندن،اینقدر شیرین شدی که هر چقدر برات بنویسم کمه چون واقعا" اینقدر شیرینی که من نمیتونم و نمیشه اینجا قابل لمسش کنم تا بعدها خودت بخونی و لمسش کنی ولی اینقدر ازت فیلم و عکس میگیریم تا خودت بعدها ببینی و اونوقت متوجه تمام کلمات و حس من میشی.   ( قشنگم 27 اُمین ماه ورودت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک ) عزیز دلم تو خونه معمولا" بهت میگم :یکی یه دونه عزیز دُردونه      این عکساتم دادایی ازت گرفته و برای92/6/2 که ساعت 6:30-6 عصر و شما تازه از خواب بیدار شدی.منم چون د...
13 شهريور 1392

آتلیه پارک دادایی علیرضا(2)

این عکساتم مربوط به5/30 هستش که خاله مرضیه هوس کرد نهار بریم بیرون و رفتیم و دایی علیرضا بازم از شما عکس گرفت.رفتیم پارک ملت و چقدر نهار مزه داد و تصمیم گرفتیم بین هفته ناهارا بیام بیرون واقعا" به نظرم یه لطفه دیگه ای داره   با بازی با فواره ها کلی ذوق کردیو خیس شدی   عاشق این ژستاتم   دردونه و یه دونۀ ما بهت میگفتم رو تنه این درخت بشین ژست بگیر دایی ازت عکس بگیره میشستی ولی فقط میخواستی بدویی و سریع بلند میشدی دِ بُدو که رفتی   فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای تو نازنینم   بهت میگیم مؤدب شو اینطوری پاهاتو کج میکنی و میگیم م...
7 شهريور 1392

آتلیه پارک دادایی علیرضا(1)

عزیز دلم،قند عسلم عکسایی که تو این پست میبینی مربوط میشه5/27  که به همراه دادایی علیرضا بردیمت پارک نزدیک سید خندان و دادایی ازت عکس گرفت و من عاشق همشونم ولی از بین اونهمه عکس اینارو انتخاب کردم آخه همشو نمیتونستم برات بذارم از داداش خوبمم ممنونم که برای یه دونه خواهر زاده و یه دونۀ من اینقدر وقت میذاره و این عکسای قشنگو ازت میگره تا از کودکیت به یادگار بمونه مرسی داداش عزیزم   اینجا تازه از در خونه اومدیم بیرون بریم پارک(اسم این عروسکتو بابا مهدی گذاشت ستاره که شما بهش میگی آی ستاره به هوای شعری که باهم میخوندیم(ستاره آی ستاره چشمک بزن دوباره)ستاره و این کالاسکه هدیه تولدت بود که با پولایی که جمع شده بود برات گرفتم ...
7 شهريور 1392

قرار با جینگیلیای وبلاگی(5/25)

یه روز خوب و شاد دیگه که رفت جزو خاطرات خوبمون،با آناهیتا جونم و آرمیتای گلم قرار گذاشتیم و باهم رفتیم.خیـــــــــــــــــــــلی خوشحال شدم از دیدن نی نی ها و ماماناشون ولی همش باید دنبال شما فسقلی میبودم و نشد با دوستای خوبم یه دل سیر گپ بزنم.   دخترم آماده برای رفتن پیش دوستاش   (این لباستم با عشق بی حدم به تو دوختم و به تو دردونه ام هدیه کردم)   بدو ورود و نقاشی عاشق نقاشی کردنی و سراغ بازیه دیگه نرفتی تا به زور بردمت ولی مداد شمیعها دستت بود و نمیخواستی به نی نیه دیگه ای بدی ولی با کلک ازت میگرفتم ولی بازم بر میداشتی طفلک این نی نی مداد شمعی نارنجی میخواست که تو دست تو بود بهش نمیدادی ...
29 مرداد 1392

پارک قیطریه(5/22)

دوشنبه (5/22)به همراه بابا رفتیم پارک قیطریه و شما میدیدی مردم دارن میدون و ورزش میکنن باهاشون میدوییدی و میخندیدی و اونها هم   رسیدیم به محوطه بازی کمی بازی کردی که بعد محوطه اسکیت بازی رو دیدی و محو تماشای اونا شدی و بعد شروع کردی که من از اینا (اسکیت)ندارم،منو بابا هم توضیح دادیم که هنوز کوچولویی باید بزرگتر بشی و برات میخریم و بازی میکنی و....که بازم میگفتی و ما میگفتیم غذا بخور بزرگ بشی اسکیت بازی کنی و بازم حرف خودتو میزدی که ما بعد شروع کردی دور زمین اسکیت روی جدولش راه رفتن و محو تماشای بازی بچه ها بودی که یکی از مربیای مهربون از ما اجازه گرفت و تو بغلش بودی و اونم اسکیت بازی که از بغلش پایین نمیومدی کمی چرخوندت و بعد دا...
29 مرداد 1392

خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزی

دختر قشنگم که دیگه اینقدر قشنگ برامون حرف میزنی و مارو غرق شادی و غرور میکنی،شیرین زبونم گاهی وقتا با حرفایی که میزنی مات میمونم.عزیز دلم الان که دارم برات مینویسم در خواب نازی و منم که اینجام تا برات بنویسم که چقدر شیرینی. از حرفها وکارات برات میگم اونایی که یادم میاد:    هنوز به تخم مرغ میگی :موتِخا و به قاشق میگی:چاقود، به خاله مرضیه ات همچنان میگی سا مضی    اوایل به بابا مهدی میگفتی بابا مِتی بعد بازم مخفشش کردی و میگفتی   بابا تی ولی حالا میگی بابا مهدی.   به عمو اکبر میگفتی اَبَیَر ولی چند وقتیه که درست میگی.  فعلها رو درست میگی ولی وقتی داریم تو خیابون با هم قدم میز...
27 مرداد 1392